دلم خیلی گرفته ...
خیلی رو چه جوری بنویسم که "خیلی" خونده بشه؟
دوستت دارم ![]()
یادمان باشد
اگر خاطرمان
تنها
شد
طلب عشق
ز هر بی
سر وپایی
نکنیم![]()

|
او هم رفت...!
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت پاشنه کفش فرار و ور کشید آستین همت و بالا زد و رفت یه دفعه بچه شد و تنگ غروب سنگ توی شیشه فردا زد و رفت حیوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوا زد و رفت دفتر گذشته هارو پاره کرد نامه فرداهارو تا زد و رفت حیوونی تازگی آدم شده بود به سرش هوای حوا زد و رفت دل من یه روز به دریا زد و رفت پشت پا به رسم دنیا زد و رفت زنده ها خیلی براش کهنه بودن خودشو تو مرده ها جا زد و رفت هوای تازه دلش میخواست ولی آخرش توی غبارا زد و رفت دنبال کلید خوشبختی میگشت خودشم قفلی تو قفلا زد و رفت
دلم خیلی گرفته ... خیلی رو چه جوری بنویسم که "خیلی" خونده بشه؟ یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر وپایی نکنیم
بگــــذار آدمهـــا تـا مــي تـوانند ســــنگ باشـــند !!! مــــن و تـــــو از نــژاد بارانیم...!
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود
قابل توجه پرنده و خزنده و چرنده!
دگمه پیراهن بنده (جعفر قلی تابنده) معروف به جعفر دنده، اهل زرگنده،در اثر خرخنده ،پاره شد و کنده ۰ به این وسیله بنده از هر که شده یابنده ، تقا ضا دارم که آن را تحویل نماید ، به همشیره یا بنده! راست میگم جون شما. نگید حرف هاش چرنده۰ مملی هم شاهده ،همان که قدش بلنده ، شبیه کله قنده وبچهْ مرنده . قربان لطف شما
و باران هم رفت همانگونه که همه رفتن او هم تنهایم گذاشت. نمی دانم... در این غربت دیوانه وار و دو رو چه کنم نمی دانم بر خواهد گشت یا او هم مثل همه باز نمی گردد نمی دانم باز تنها می مانم یا.... وحالا من تنهای تنهام.............
و دیشب... باز به یک باره باران بارید. و من زیر باران ... دوباره... مغرورانه ...! برای فانوس گریه کردم تا بدانم هنوز عاشقم نمی دانم تا کی باید گریه کنم ...
عیدتون مبارک راستی تولدم هم مبارک چشممان را بر گذر قاصدكها ببنديم و بي هيچ پاداشي حراج محبت كنيم و بدانيم كه ما خاطره ايم...دير يا زود رهگذر قافله ايم.... عيدتون مبارك
به قول بهنام لایه های زمان چون مرهمی شگفت انگیزیست که دردهای آدمی راتسکین می دهند فانوس برگشت ...! اما..! انگار زمان ایستاد ...! نمی دانم چرا...؟ ولی شاید او هم از بازگشت فانوس خوشحال است و حالا من ... به چه امیدی درد خود را تسکین دهم ...!
و حرفهای قشنگ.... سهراب گفتی:چشم ها را باید شست... شستم ولی...! گفتی جور دیگر باید دید... دیدم ولی...! گفتی:زیر باران باید رفت... رفتم ولی...! او نه چشمهای خیس و شسته ام را.. نه نگاه دیگرم را... هیچ کدام را ندید...! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: "دیوانه ای باران ندیده...!!!" او ندانست که باران همه زندگی من بود...!!!
حرف امروز نیست... ناقوس گذشته هاست که من از آن گریزانم...! چهار سال... پنج سال.. شش سال.. نمی دانم! هر چه بود، گذشت! نگاهم در عصر غمگین یک جمعه سرد زمستانی رو به انتها بود... به یک امتداد سرگردان ! من بودم و فانوسی در روبرو... و چشمهایم بی تاب یک باران شبانه ... به وسعت تمام فرداهای که حبس چار دیواری، ذهنم پرواز پرستو را هجا می کرد...! آری ! هر چه بود گذشت ... و امروز ... این منم در انعکاس انتظار تکیه داده به گوشه برکه کمال، در پهنه افسانه ای دریایی.. این طرف شاه بول وفاه،... کمی آن طرف تر،برج... یک نماد ... یک هیجان ! و امروز همه خوشبختی ام این است که آن گاه که قطره قطره می بارم سو سوی فانوسی هست که مرا به تعبیر می کشاند تقدیم به ف.فانوس از طرف ب.باران
دیشب خواب عزیزترین کسی رو که میشناسم رو دیدم شاید باور نکنید ولی تو این ۲ سال هیچ وقت به اندازه دیشب خوشحال نبودم
بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم |
![]()
خاطرم نيست که تو از بارانی
Home
|